پسرک نگران بود، در راه برگشت از مدرسه به این فکر بود که آیا مادرش او را باز خواست می کند، یا مثل همیشه با آغوش باز اورا سر شار از بوسه خواهد کرد، یا اینکه امروز با روزهای دیگر فرق می کند. آخر معلم به او گفته بود که تو شیطان کوچک هستی و این سخن اورا می آزارد.به اونامه ای داده واز مادرش خواسته بود که به مدرسه اش برود و درمورد رفتار فرزندش توضیح بدهد.امروز با یکی از همکلاسی هایش دعوا کرده بود وبه او صدمه رسانده بود و کلاس را بهم ریخته بودند.امروز چه روز بدی بود.........
در همین افکار بود که دید روبروی خانه رسیده،وارد خانه شد ،مادر در خانه نبود،او با اینکه می دانست مادر خانه نیست باز دلهره داشت،صدای معلم در گوشش می پیچید که به او می گفت:"شیطان"ا
امروز انتظار کشیدن برای ورود مادرش چه سخت بود.به یاد آورد روزهایی که پشت در خانه می ایستاد، که تا مادرش در باز کند او را غافلگیر کند و صدای قهقه اشان تا خانه همسایه می رفت .زمانش رسید و مادر آمد. مثل همیشه به سراغ پسرش رفت واو را سخت در آغوش گرفت و غرق بوسه کرد،پسرک خود را در آغوش مادر رها کرده بود که سهم امروزش را تمام بگیرد. او دوست داشت امروز بیشتر از مادرش بهره مند شود و ای کاش هیچ وقت نامه را به مادرش نشان ندهد.ولی چه کند که به آموخته دروغ نگوید وحقیت را بیان کند هر چند تلخ وسخت باشد واو امروز مجبور به گفتن حقیقت بود.مادرش بعد از در آوردن لباس،در آشپزخانه مشغول آماده کردن نهار بود،پسرک جلو رفت به مادرش گفت:مادر،می شود روزی بیاد که تو دیگر مرا مثل امروز دوست نداشته باشی؟ مادرش با لبخند به او گفت:معلومه که می شه، چون من هر روز که می گذره بیشتر از روز قبل دوستت دارم.پسرک گفت :حتی اگر روزی به تو بگویند که من شیطان هستم.مادر دست از کار کشید.او از وقتی به خانه آمده بود متوجه تغییر حالت پسرش شده بود،می دانست که امروز پسرش حرفی دارد که احتمال می رود مادرش را ناراحت یا شاید هم عصبانی کند.به همین خاطر بود که او هم پسرش را بیشتر در آغوش گرفته بود.او هم می خواست امروز سهم بیشتری بگیرد.کنار پای پسرش خم شد ،صورت کوچک ومعصوم پسرش را در دست گرفت ودر چشمان فرشته وارش نگاه کرد و عمق نگاه فرزندش را خواند،از نگاهش خواند که از او بخشش می خواهد ،از نگاهش صداقت ،پاکی وصمیمیت را خواند وبرای مادر همین کافی بود،که به او بگوید تو فرشته ی من هستی........
دیگر پسرک نگران نبود که مادرش چه تنبیهی برای او در نظر گرفته است،چرا که به خودش می گفت :فرشته ها هم تنبیه می شوند.