| ساعت ۸:٥٧ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ |
|
هفته پیش یکی از تکلیفهای پوریا انتخاب یک موضوع از 4 موضوع داستان کتاب درسی اش و نوشتن داستان در مورد آن موضوع بود،که پوریا هم حس نویسندگی اش گل کرد ویک داستان خیلی زیبا و دلنشین نوشت.فکر کنم خوندنش خالی از لطف نباشه وتوصیه می کنم اونو برای گل کوچولوهاتون هم بخونید.
به نام خدا درختی که سکه های طلا می داد روزی روزگاری،در یک باغ کوچک باغبانی زندگی می کرد.در این باغ کوچک یک درخت بود که ثمری نمی داد.ولی چون باغبان درختش را خیلی دوست داشت،به این موضوع توجهی نمی کرد و هر روز بیشتر از روز قبل به درختش می رسید.هر روز که باغبان از خواب بیدار می شد،رو به آسمان می کرد و به خورشید می گفت:(( ای خورشید مهربان امروز هم مثل هر روز به درخت من نور می دهی؟))خورشید در حالی که به باغبان لبخند می زد،گفت:((ای باغبان مهربون چرا به این درختی که هیچ ثمری به تو نمی دهد این قدر می رسی؟))باغبان در جواب به خورشید گفت:((من این درخت را به خاطر خودش دوست دارم نه به خاطر میوه وثمرش.))بعد از صحبت خورشید و باغبان ،خورشید به درخت نور می داد وباغبان لبخند می زد.چند روز گذشت و هر روز خورشید بیشتر از روز قبل به درخت نور می داد.باغبان داشت یک روز به درختش رسیدگی می کرد،نوای دلنشینی از نسیم به گوشش خورد.باغبان به نسیم رو کرد وگفت:((ای نسیم می تونی با باد یکی بشی وابرها رو به باغ کوچک من بیاوری تا درختم آب بخوره.))نسیم به باغبان گفت:((من هر از اینجا رد می شوم وتو را می بینم که داری به درختت می رسی تو از این کار چه سودی می کنی؟این درخت که به تو میوه نمی دهد.))باغبان گفت:((من این درخت را به خاطر خودش دوست دارم.))بعد از چند لحظه نسیم رفت.روز بعد باغبان تکه های ابر را دید که بالای باغش هستند.به حیاط رفت وازباد ونسیم تشکر کرد.چند لحظه بعد صدای رعد وبرق در آسمان پیچید.روزها گذشت،باغبان هر روز از باد و خورشید ونسیم وابر کمک می گرفت.هر روز هم درخت بزرگ و بزرگتر می شد.یک روزدرخت با خود گفت:((الان وقتش که میوه ای به باغبانم بدهم که تا به حال هیچ درختی به باغبانش نداده باشد.فردای آن روز وقتی باغبان می خواست به درختش سر بزند،با تعجب به درختش نگاه کرد ودید نقطه های زردی از درختش آویزان است،با دقت که نگاه کرد،دیدسکه های طلاست.اول فکر کرد اشتباه می کند و نور خورشیداست،نزدیکتر که رفت دید سکه های طلاست.از آن به بعدمرد باغبان ثروتمند شد ومثل همیشه درختش را دوست داشت و به او رسیدگی می کرد.
نویسنده: پوریا
|


