شب سرد پاییزی ست ومن در خود فرو رفته وغمگین در گوشه اتاقت نشسته وبه دوردست می اندیشم،به زمانی که کودک بودم،چیز زیادی از آن روزها به یادم نمی آید.سیرسفر را میبرم نزدیکتر،به زمانی که حس کردم زندگی را می فهمم.به زمانی که باید می فهمیدم و نفهمیدم.همه چیز پر از غبار بود.دیدم که آرزوها دارم،دیدم که دستهایم به سوی آرزوها درازاست ودیدم که هرچه دستم دراز میکنم آنها عقب تر می روند،جلوتر می روم،نمی رسم،دلسردوافسرده شدم،در خود بودم وبا خود،که ناگه صدایم کردی،مامان...
راستی چه زیباست این کلمه و چه با معنی.نگاهت کردم،با عمق وجودم نگاهت کردم.دیدم تو هستی،شب هنوز پا برجاست،دیدم آسمان هنوز پراز ستاره ست.دیدم زندگی هنوز در جریان است.دیدم که امروز تو را دارم که همه وجودمی و من مادرم.دستم را دراز کردم دیدم که رسید به تو،تو هم دستهایت را به من دادی.شاید این آغازی دیگر است برای رفتن وهرگز از پای نمی نشینم برای تو،برای خودم . نه برای هردویمان...