روز جمعه ما برای تفریح یه روزه بیرون از شهررفتیم، همه چیز خوب بود .همه اقوام پدری پوریا با ما بودند. خیلی هم داشت بهمون خوش می گذشت. آخه مگه می شه تویه باغ زیبا در دامنه کوه بهت بد بگذره.پوریا هم خیلی خوشحال بود .
صبح زود بلند شد و برای اینکه مجبور نشه وسط بازی کردن بشینه مشق فرداش رو بنویسه قبل از اینکه ما حرکت کنیم همه رو نوشت.توی ماشین هم شروع کرد به نوشتن خاطرات.اونجا که رسدیم آتش کباب بر پا کردیم وتا وقتی کباب داشت آماده می شد کلی جوک وخنده داشتیم.بالاخره نهار آماده شد وهمه دور یه سفره بزرگ نشستیم جا تون خالی عجب کبابی بود واقعا دست سازنده هاش درد نکنه .بعد از غذا کمی استراحت کردیم و باز شروع کردیم به خوردن از میوه بگیر تا پشمک وتخمه وچیپس و پفک و هر کوفت و زهر مار دیگه .وقتی به خودمون اومدیم که ای وای تمام زحمات کم خوردن و رژیم اصولی گرفتنمان به هدر رفت حالا برای جبران این مکافات یکی پیشنهاد داد که پاشیم بازی کنیم ما بزرگها که همه پر خوری ها از طرف خود ما بود وبچه ها بیچاره ها همش مشغول بازی بودند،بلند شدیم و بچه ها هم در بازی شرکت دادیم و چه لذتی می بردندولی متاسفانه بعد از دودور بازی کردن بریدیم و هر بچه ها اصرار کردند که بازم ادامه بدیم دیگه نتونستیم وکنار کشیدیم.اونها هم که دیدند حریف ما نمی شوند مشغول بازی خودشان شدند. پوریا حس آتش پرستی عجیبی داره به خاندان زرتشت رفته و هر جاکه میریم باید اگه مقدور هست کمی هم که شده آتش درست کنیم. وقتی داشت چوب خشک می شکست که بریزه توی آتیش در همون جا یه خاریا شاید تکه چوب شش یا هفت سانتی تو ران پاش رفت طوری که ما سر وتهش رو فقط از زیر پوستش می دیدیم و هیچ طوری نمی شد بیرونش آورد.خودش اول هیچ ناراحتی نمی کرد ولی وقتی دید همه ما ترسیدم شروع کرد به لرزیدن. بیشتر به خاطر ترس و همین جور ریز ریز اشک می ریخت.ما(من و پوریا وباباش) خیلی سریع از بقیه جدا شدیم.توی مسیر وقتی داشت گریه می کرد باباش خیلی ناراحت شد وهی سرعت زیاد می کرد که من گفتم آهسته برو این اتفاق قابل جبرانه ولی اگه تصادف کنیم جبرانش خیلی سخت می شه.پوریا که تازه فهمید باباش داره تند می ره حس پلیسیش گل کرد وگفت:بابا هیچی نیست اینقدر عجله نکن،دیگه گریه نمی کنم و گل پسرم از همون جا خوابید وتا بیمارستان خواب بود.
نمی خوام تمام حرفهایی که پوریا قبل از خوابش زد رو اینجا بنویسم چون تموم این حرفها برای ما جالب و شیرین بود. ولی می خوام اینو بگم که تا وقتی رسیدیم تلفن من و باباش شاید 10یا 12 بار زنگ خورد.تمام کسانی که با ما همسفر بودند شاید چندین بار زنگ زدند.خلاصه همه چیز به خیر گذشت وتکه چوب رو در بیمارستان بیرون آوردند وچند تا بخیه هم خوردتا چند روز بعد از این حادثه خانه ما ازپر از کسانی بود که نگران حال پوریا بودند.این حادثه خیلی معمولی بود.ولی همین کافی بود که اطرافیان خودمون رو ببینیم ومیزان ارزش خودمان را در کنار آنها بسنجیم و به یاد داشته باشیم که محبت وابراز همدردی آنها خیلی زیبا بود.