دیروز ساده و بی ریا دیدمش گوشه ای کز کرده بود وبه آسمان آبی خیره شده بود. انگار با همه غریب بود و نا آشنا.کنارش بودم اما انگار او مرا نمی دید.هیچ گاه اورا به این شکل ندیده بودم.نگران شدم،صدایش کردم.ولی او در خود بود.کنارش نشستم و دستهایش را در دست گرفتم انگار که تازه به خود آمده باشد، سرش را بلند کرد و بدون هیچ نقطه نگاهی به طرف من خیره شد.نگاهش را نمی فهمیدم.برایم غریبه شده بود.راستش کمی ترسیدم که ناگه به سخن آمد:تویی،مرا ببخش،حضورت را متوجه نشدم.به او گفتم:با من حرف بزن ، شاید رها شدی.به من اعتماد کن من دوستت هستم.نگاهش را از من دزدید، انگار مردد بود،تردید داشت در سخن گفتن،دستش را بیشتر فشردم.یکمرتبه بی هیچ مقدمه ایی شروع به سخن گفتن کرد،صدایش می لرزید،بغضش ترکید:"اورا بردند،فرزندم را می گویم،پاره تنم،اوراکه عمری با عشق بزرگ کردم.اورا بی هیچ خداحافظی بردند.گناهش رانمی دانم،ولی نگاهش در آخرین لحظه نشانی از معصومیت بود."
اشکهایش روی دستم می ریخت ومن بی هیچ کلامی فقط نگاهش می کردم.سعی کردم سکوت را بشکنم تا شاید آرامش کنم.گفتم:حتما اشتباهی شده و او به زودی برمی گردد.حتما همین است. فرزند تو خوب است،مهربان است کسی که بی گناه باشد را بی جهت نگه نمی دارند.......
آرام تر شد ولی همچنان نگاهش بغض آلود بود. به من گفت:ممنونم ازت،حتما همین است که تو می گویی.بعد از ساعتی از او خداحافظی کردم.مدتی گرفتار کاری شدم و اورا ندیدم.در خانه اشان که رفتم در را باز نکردند.از همسایه که سراغشان گرفتم گفتند از اینجا برای همیشه رفته اند.از آنجا دور شدم،نگاهم به دوردست بود به آنها که رفته بودند،که آیا با فرزند رفته اند یا بی او..............
