ساده باشیم
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸  

پسرم،صداقت خوب است. پاکی،صمیمیت،یکرنگی خوب است.

خوب است که آدمی ساده باشد وخوب است که در برابر همه متواضع و فروتن باشد ومغرور نباشد.

ولی من به تو سفارش نمی کنم که در همه حال اینگونه باش.چرا که دنیای ما پر از نیرنگ وفریب است ودر آینده گرگ های زیادی در پوست آدمی در اطرافت قرار می گیرند که اگر نسنجیده عمل کنی، تو اسیر می شوی واین اسارت ممکن است به قیمت هستی ات تمام شود.پس گاهی مجبوری حقیقت را پنهان کنی،گاهی هم مغرور وگاهی هم..........

به تو سفارش می کنم که حساب دوست و دشمن را از هم جدا کن وبا کسی یکدل باش که با تو اینگونه است، سهراب چه ساده می گوید.....

 

پرده برداریم:

بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ،زیر هربوته که می خواهد بیتوته کند.

بگذاریم غریزه پی بازی برود.

کفش ها را بکند،وبه دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویسد.

به خیابان برود.

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه درزیردرخت.

 



 
داستان
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸  

هفته پیش یکی از تکلیفهای پوریا انتخاب یک موضوع از 4 موضوع داستان کتاب درسی اش و نوشتن داستان در مورد آن موضوع بود،که پوریا هم حس نویسندگی اش گل کرد ویک داستان خیلی زیبا و دلنشین نوشت.فکر کنم خوندنش خالی از لطف نباشه وتوصیه می کنم اونو برای گل کوچولوهاتون هم بخونید.لبخند 

به نام خدا

درختی که سکه های طلا می داد

روزی روزگاری،در یک باغ کوچک باغبانی زندگی می کرد.در این باغ کوچک یک درخت بود که ثمری نمی داد.ولی چون باغبان درختش را خیلی دوست داشت،به این موضوع توجهی نمی کرد و هر روز بیشتر از روز قبل به درختش می رسید.هر روز که باغبان از خواب بیدار می شد،رو به آسمان می کرد و به خورشید می گفت:(( ای خورشید مهربان امروز هم مثل هر روز به درخت من نور می دهی؟))خورشید در حالی که به باغبان لبخند می زد،گفت:((ای باغبان مهربون چرا به این درختی که هیچ ثمری به تو نمی دهد این قدر می رسی؟))باغبان در جواب به خورشید گفت:((من این درخت را به خاطر خودش دوست دارم نه به خاطر میوه وثمرش.))بعد از صحبت خورشید و باغبان ،خورشید به درخت نور می داد وباغبان لبخند می زد.چند روز گذشت و هر روز خورشید بیشتر از روز قبل به درخت نور می داد.باغبان داشت یک روز به درختش رسیدگی می کرد،نوای دلنشینی از نسیم به گوشش خورد.باغبان به نسیم رو کرد وگفت:((ای نسیم می تونی با باد یکی بشی وابرها رو به باغ کوچک من بیاوری تا درختم آب بخوره.))نسیم به باغبان گفت:((من هر از اینجا رد می شوم وتو را می بینم که داری به درختت می رسی تو از این کار چه سودی می کنی؟این درخت که به تو میوه نمی دهد.))باغبان گفت:((من این درخت را به خاطر خودش دوست دارم.))بعد از چند لحظه نسیم رفت.روز بعد باغبان تکه های ابر را دید که بالای باغش هستند.به حیاط رفت وازباد ونسیم تشکر کرد.چند لحظه بعد صدای رعد وبرق در آسمان پیچید.روزها گذشت،باغبان هر روز از باد و خورشید ونسیم وابر کمک می گرفت.هر روز هم درخت بزرگ و بزرگتر می شد.یک روزدرخت با خود گفت:((الان وقتش که میوه ای به باغبانم بدهم که تا به حال هیچ درختی به باغبانش نداده باشد.فردای آن روز وقتی باغبان می خواست به درختش سر بزند،با تعجب به درختش نگاه کرد ودید نقطه های زردی از درختش آویزان است،با دقت که نگاه کرد،دیدسکه های طلاست.اول فکر کرد اشتباه می کند و نور خورشیداست،نزدیکتر که رفت دید سکه های طلاست.از آن به بعدمرد باغبان ثروتمند شد ومثل همیشه درختش را دوست داشت و به او رسیدگی می کرد.

 

 

نویسنده: پوریا    تشویق

 

 



 
حس مادری
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸  

 

شب سرد پاییزی ست ومن در خود فرو رفته وغمگین در گوشه اتاقت نشسته  وبه دوردست می اندیشم،به زمانی که کودک بودم،چیز زیادی از آن روزها به یادم نمی آید.سیرسفر را میبرم نزدیکتر،به زمانی که حس کردم زندگی را می فهمم.به زمانی که باید می فهمیدم و نفهمیدم.همه چیز پر از غبار بود.دیدم که آرزوها دارم،دیدم که دستهایم به سوی آرزوها درازاست ودیدم که هرچه دستم دراز میکنم آنها عقب تر می روند،جلوتر می روم،نمی رسم،دلسردوافسرده شدم،در خود بودم وبا خود،که ناگه صدایم کردی،مامان...

راستی چه زیباست این کلمه و چه با معنی.نگاهت کردم،با عمق وجودم نگاهت کردم.دیدم تو هستی،شب هنوز پا برجاست،دیدم آسمان هنوز پراز ستاره ست.دیدم زندگی هنوز در جریان است.دیدم که امروز تو را دارم که همه وجودمی و من مادرم.دستم را دراز کردم دیدم که رسید به تو،تو هم دستهایت را به من دادی.شاید این آغازی دیگر است برای رفتن وهرگز از پای نمی نشینم برای تو،برای خودم . نه برای هردویمان...



 
بارندگی
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸  

 

امروز نوزدهم آذر است.دیروز بعد از چند روز بارندگی وتعطیلی مدارس،پوریا شب وقتی که ما فکر می کردیم خواب است از توی اتاق خوابش صدا زد،مامان میشه لطف کنی شبکه استانی بگیری؟نگران

مامان: چرا پسرم؟سوال

پوریا: برای اخبار هواشناسی...

مامان: با هوا شناسی چکار داری ؟تعجبسوال

 پوریا: آخه هم دوست دارم بارون بیاد فردا نرم مدرسه هم دوست دارم نیاد برم اسکیت.....

 (این هم از فرزند به شدت مدرسه دوست ما)قلب

 

 

 



 
مقدمه
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸  

 

 

 به نام خدای هستی بخش

پسرم، نازنینم، لبخند زیبایت همیشه نثارم کن که بهترین هدیه است و خانه ام را پر از صدای خنده ا ت کن و کلام شیرینت را به من  ارزانی دار وبگو به من از دلت،از آرزوهایت،از چیزهایی که در من بود ونگفتم و تو بگو از هر چه در دل آرزو داری وکمکم کن تا بنویسم از دنیایت و به یاد داشته باشم که من بی تو خزانی بیش نیستم.

 

 



 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

 
 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس