دریا
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸  

دریا خوب است خصوصا وقتی با فرزندت در کنار ساحلش هستی وبا او مشغول ساختن قلعه می شوی .با او که حس خوبی دارد،دستهایت را گلی می کنی و مسابقه می دهی که قلعه چه کسی زیبا تر می شود.او که سرشار از انرژی ست شادمانه ادامه می دهد وتورا با خود همراه می کند وتو بی خیال به نگاهها با او هستی وتا خسته نشدی حاضر نمی شوی ترکش کنی.

دریا خوب است،خصوصا غروبش،که تو رابه دنیایی می بردکه در آنجا احساس خالی بودن می کنی و رنگ نارنجی وزیبای آن را ،حاضر نیستی با هیچ چیز دیگر مقایسه کنی که تو را در خلسه فرو می برد.و تو در دنیایی هستی که فقط عشق است واحساس.

دریا خوب است ،خصوصا وقتی که دلتنگی ،در آنجا پاهایت را برهنه کرده ودر شنهای کنار ساحل فرو می کنی وهر از گاهی موجهای ریز کنار ساحل تو را خیس می کند و تو آرام وبیصدا اشک می ریزی.

دریا نمی دانم در تو چه هست که اینقدر خوبی . خوش به حال تو و آنهایی که دریایی زیستند....



 
نگرانی
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸  

 

پسرکم دیشب هنگام خوابیدن از نگرانیهایش با حرف می زد از اینکه چرا روزهاش مثل قبل با شادی تموم نمی شه .چرا دیگه مثل قبل شبها کنارش نمی خوابم تا خوابش ببره و فقط با یه شب بخیر و بوسه بسنده می کنم.چرا دیگه بهش می گم بجای من اون باید داستان شب بخونه وبخوابه. .پسرکم ده ها چرای دیگر با من داشت ومن فقط یک دلیل برای اینهمه چرا داشتم و اون این که تو دیگه بزرگ شدی و باید مثل یه مرد تربیت بشی.

ولی همون شب تا دیر وقت در کنارش ماندم واز خودم پرسیدم چرا من باید فقط به خاطر لوس نشدن او این عشق زیبا را کم کنم .چرا من این لذت را از خودم دریغ کنم وهر جا که دلم خواست او را نبوسم وچرا جایی که دوست ندارم، اخم کنم و هزاران چراهای دیگر .......که نمی دانم چه کسی می خواهد به آنها پاسخ دهد.


 
تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net
  

 

باران

امروز آسمان ابری ست .این آسمان را دوست دارم. ابر را وباران را دوست دارم .در هوای سرد کنار بخاری نشستن و لبو خوردن را دوست دارم.بیرون از خانه نرفتن را دوست دارم .

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

یکی از محسنات باران است که مجبوری بعد از کارت در خانه بمانی و روزت را با خانواده سپری کنی.روی مبل خونه لم بدی و برنامه مورد علاقه ات نگاه کنی یا با پسرت از خاطراتت بگی ،یا اینکه با اوبازی اوتلو یا دومینو یا شطرنج یا...کنی.بهرحال من وپسرم عاشق این هوا هستیم چون هر دو عاشق با هم بودنیم و آقای پدر هم تسلیم ما ست وجالبه که او هم بیشتر وقتها با ما هم بازی می شود.

 

 

 



 
هرگز
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸  

 گاهی باید خاموش بود

گاهی باید به سختی سنگ بود

گاهی باید به وسعت دریا بود

گاهی باید به تماشا رفت و هیچ ندید

گاهی باید فقط شنید و هیچ نگفت

گاهی باید دفتر زندگی را خط خطی کرد

:

ولی هرگز نباید از لطف خدا نا امید شد



 
تلخ و شیرین
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸  

 

 

روز جمعه ما برای تفریح یه روزه بیرون از شهررفتیم، همه چیز خوب بود .همه اقوام پدری پوریا با ما بودند. خیلی هم داشت بهمون خوش می گذشت. آخه مگه می شه تویه باغ زیبا در دامنه کوه بهت بد بگذره.پوریا هم خیلی خوشحال بود .لبخند صبح زود بلند شد و برای اینکه مجبور نشه وسط بازی کردن بشینه مشق فرداش رو بنویسه قبل از اینکه ما حرکت کنیم همه رو نوشت.توی ماشین هم شروع کرد به نوشتن خاطرات.اونجا که رسدیم آتش کباب بر پا کردیم وتا وقتی کباب داشت آماده می شد کلی جوک وخنده داشتیم.بالاخره نهار آماده شد وهمه دور یه سفره بزرگ نشستیم جا تون خالی عجب کبابی بود واقعا دست سازنده هاش درد نکنه .بعد از غذا کمی استراحت کردیم و باز شروع کردیم به خوردن از میوه بگیر تا پشمک وتخمه وچیپس و پفک و هر کوفت و زهر مار دیگه .وقتی به خودمون اومدیم که ای وای تمام زحمات کم خوردن و رژیم اصولی گرفتنمان به هدر رفت حالا برای جبران این مکافات یکی پیشنهاد داد که پاشیم بازی کنیم ما بزرگها که همه پر خوری ها از طرف خود ما بود وبچه ها بیچاره ها همش مشغول بازی بودند،بلند شدیم و بچه ها هم در بازی شرکت دادیم و چه لذتی می بردندولی متاسفانه بعد از دودور بازی کردن بریدیم و هر بچه ها اصرار کردند که بازم ادامه بدیم دیگه نتونستیم وکنار کشیدیم.اونها هم که دیدند حریف ما نمی شوند مشغول بازی خودشان شدند. پوریا حس آتش پرستی عجیبی داره به خاندان زرتشت رفته و هر جاکه میریم باید اگه مقدور هست کمی هم که شده آتش درست کنیم. وقتی داشت چوب خشک می شکست که بریزه توی آتیش در همون جا یه خاریا شاید تکه چوب شش یا هفت سانتی تو ران پاش رفت طوری که ما سر وتهش رو فقط از زیر پوستش می دیدیم و هیچ طوری نمی شد بیرونش آورد.خودش اول هیچ ناراحتی نمی کرد ولی وقتی دید همه ما ترسیدم شروع کرد به لرزیدن. بیشتر به خاطر ترس و همین جور ریز ریز اشک می ریخت.ما(من و پوریا وباباش) خیلی سریع از بقیه جدا شدیم.توی مسیر وقتی داشت گریه می کرد باباش خیلی ناراحت شد وهی سرعت زیاد می کرد که من گفتم آهسته برو این اتفاق قابل جبرانه ولی اگه تصادف کنیم جبرانش خیلی سخت می شه.پوریا که تازه فهمید باباش داره تند می ره حس پلیسیش گل کرد وگفت:بابا هیچی نیست اینقدر عجله نکن،دیگه گریه نمی کنم و گل پسرم از همون جا خوابید وتا بیمارستان خواب بود.خواب

نمی خوام تمام حرفهایی که پوریا قبل از خوابش زد رو اینجا بنویسم چون تموم این حرفها برای ما جالب و شیرین بود. ولی می خوام اینو بگم که تا وقتی رسیدیم تلفن من و باباش شاید 10یا 12 بار زنگ خورد.تمام کسانی که با ما همسفر بودند شاید چندین بار زنگ زدند.خلاصه همه چیز به خیر گذشت وتکه چوب رو در بیمارستان بیرون آوردند وچند تا بخیه هم خوردتا چند روز بعد از این حادثه خانه ما ازپر از کسانی بود که نگران حال پوریا بودند.این حادثه خیلی معمولی بود.ولی همین کافی بود که اطرافیان خودمون رو ببینیم ومیزان ارزش خودمان را در کنار آنها بسنجیم و به یاد داشته باشیم که محبت وابراز همدردی آنها خیلی زیبا بود.قلب

 

 

 

 

 

 



 
تلنگور
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸  

 

روزها داری زندگی عادی خودت را می کنی بدون هیچ فکری ،که کجایی؟ چه می کنی ؟هر روزت مثل دیروزته .که شامل کارهای روزمره همیشگی است.نگاهت به فرزندت،به همسر،به  همکار،به اقوام ودوستان همه روز مثل هم است. کم وزیادش رو کار ندارم فقط نوع نگاه منظورم است.

ولی خوب کافیه از جایی یه تلنگور بخوری،کافیه از روزمرگی کمی بیرون بیای. کافیه یه اتفاقی برات بیفته که دوست نداری وهیچ وقت منتظرش نبودی.اونوقته که دیدت عوض می شه. نگاهت به اطرافت طوری دیگه می شه.انگار که تا آن روز دیگران رو نمی دیدی.وقتی اون اتفاق بد می افته، زمین وزمان رو بهم می ریزی،شاید اگه دید زیبایی داشته باشی و خوب به اون روز نگاه کنی علی رغم اتفاق بدی که افتاده به چیزهایی برسی که تا حالا بی تفاوت از کنارشون رد می شدی.اونها رو حس کنی با تمام وجود درکشون کنی و متوجه می شی که چه قدر به دیگران نیاز داری. به دلگرمی هایی که بهت می دند، به حرفها شون و به حضورشون.تازه اون موقع می فهمی که چقدر دوستت دارند وچقدر خودت و خانواده ت برایشان مهمی.دیگه اگه آدم خوب ومثبتی باشی درس می گیری ،متوجه می شی که نوع رفتار دیگران انعکاس رفتار خودت بوده است. که اگه خوب بودی همان طور ادامه بدی یا شاید هم دلت بخواد بهتر بشی واگه بد بودی تجدید نظر کنی و رفتار و منش بهتری پیش بگیری.

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

همه این حرفها مقدمه ایی بود که بگم اون اتفاق دیروز برای من افتاد.اتفاقی که هیچ وقت منتظرش نبودم و دوست ندارم به سراغم بیاد.البته شاید اگه بگم چی شده همه بگند خوب حالا مگه چه شده که اینقدر دگرگون شدی.این اتفاق برای هر کسی ممکنه بیافته وآب از آب تکون نخوره. ولی خودم هم تمام این  حرفها رو قبول دارم و برای من هم بدتر از این پیش اومده و هیچ خبری از این حرفها نبوده یا شاید هم بوده و بعد فراموش شده،شاید هم همین اتفاق بعد از چند روز فراموش بشه ومن دوباره برگردم به زندگی روز مره قبلی،ولی آیا با همون دید قبلی،نمی دونم شاید.ولی بهر حال می نویسم که یادم نره.که یادم بمونه روزی چه حالی داشتم.

ادامه دارد..............



 
دل نازک
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸  

روز جمعه بود و پسرم طبق هر جمعه داشت برنامه فتیله جمعه تعطیله نگاه می کرد،که یهو آهی کشید وگفت :مامان من خیلی دلم برای عموهای فتیله ایی می سوزه.افسوس

من:چرا مامان؟سوال

پوریا:آخه نگاه کن موها شون داره سفید می شه.دارند پیر می شند،دلم می خواد همیشه جوون بمونند.ناراحت

من:خوب،هر کسی پیر می شه.چرخش دنیا همین طوریه،همه ما باید واقعیت را بپذیریم.

پوریا:خوب مامان اگه اونا پیر بشند دیگه برنامه شون تموم می شه و ما بچه ها غصه می خوریم.

تازه مامان 2هزاریش جیلینگی صدا داد که اوضاع از چه قراره.خنده

 
تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

توی کارتون موش وگربه ،پوریا همیشه دلش برای گربه می سوزه ،دلش می خواد برای یه بار هم که شده گربه برنده بشه وموشه بازنده.خیال باطل

در حقیقت هر جا که ظلمی بشه مظلوم رو دوست داره وبراش قابل ترحم می شه ودوست داره حمایتش کنه.حالاخوبه که هنوز بزرگ نشده وگرنه کی می تونست جلوش بگیره.استرس

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 

وقتی کوچک تر بود ،هر وقت براش لالایی می خوندم،بعضی از قسمتهاش رو مجبور می شدم حذف کنم چون دوست نداشت حرفی از غصه و پیری توش باشه.همیشه می گفت مامان قسمت غصه دارش رو برام نخون.گریه

 



 
داستان 2
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸  

 

دیروز ساده و بی ریا دیدمش گوشه ای کز کرده بود وبه آسمان آبی خیره شده بود. انگار با همه غریب بود و نا آشنا.کنارش بودم اما انگار او مرا نمی دید.هیچ گاه اورا به این شکل ندیده بودم.نگران شدم،صدایش کردم.ولی او در خود بود.کنارش نشستم و دستهایش را در دست گرفتم انگار که تازه به خود آمده باشد، سرش را بلند کرد و بدون هیچ نقطه نگاهی به طرف من خیره شد.نگاهش را نمی فهمیدم.برایم غریبه شده بود.راستش کمی ترسیدم که ناگه به سخن آمد:تویی،مرا ببخش،حضورت را متوجه نشدم.به او گفتم:با من حرف بزن ، شاید رها شدی.به من اعتماد کن من دوستت هستم.نگاهش را از من دزدید، انگار مردد بود،تردید داشت در سخن گفتن،دستش را بیشتر فشردم.یکمرتبه بی هیچ مقدمه ایی شروع به سخن گفتن کرد،صدایش می لرزید،بغضش ترکید:"اورا بردند،فرزندم را می گویم،پاره تنم،اوراکه عمری با عشق بزرگ کردم.اورا بی هیچ خداحافظی بردند.گناهش رانمی دانم،ولی نگاهش در آخرین لحظه نشانی از معصومیت بود."

اشکهایش روی دستم می ریخت ومن بی هیچ کلامی فقط نگاهش می کردم.سعی کردم سکوت را بشکنم تا شاید آرامش کنم.گفتم:حتما اشتباهی شده و او به زودی برمی گردد.حتما همین است. فرزند تو خوب است،مهربان است کسی که بی گناه باشد را بی جهت نگه نمی دارند.......

آرام تر شد ولی همچنان نگاهش بغض آلود بود. به من گفت:ممنونم ازت،حتما همین است که تو می گویی.بعد از ساعتی از او خداحافظی کردم.مدتی گرفتار کاری شدم و اورا ندیدم.در خانه اشان که رفتم در را باز نکردند.از همسایه که سراغشان گرفتم گفتند از اینجا برای همیشه رفته اند.از آنجا دور شدم،نگاهم به دوردست بود به آنها که رفته بودند،که آیا با فرزند رفته اند یا بی او..............

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 



 
خودکشی عقرب ها
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸  

 

دیروز در راه برگشت از محل کارم ،رادیو جوان گوش می کردم که ناگهان خبر جالبی جلب توجه کرد.مضمون خبر به این صورت بود که وقتی عقرب ها متوجه بشوند که زهر نیش آنها دیگر اثر نمی کند خودکشی می کنند.تعجبعقرب ها گروهی از سخت تنان هستند که بیشتر در مناطق گرمسیری زندگی می کنند و همین عقرب ها وقتی سنشان بالا می رود و دیگر زهر نیش آنها اثری نمی کند ،دو تا از چنگال ها یشان را در دو چشم خود آنقدر فشار می دهند تا که بمیرند.بیچاره عقرب ها.گریهاونها متوجه شدند ولی هنوز بعضی از آدمها ....نیشخند 

 

 تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 

 

امروز آسمان صاف نیست، یکرنگی نیست ،صفا نیست ،حقیقت ،صداقت نیست .امروز ترس در دلها جا خوش کرده وشجاعت رخت خود را بسته ،در حال گریز است .امروز دورنگی ودو رویی در همه جا بیداد میکند .امروز تو دیگر خودت نیستی،تو را نمی شناسم،سکوتت را درک نمی کنم. آخر چرا؟می دانم. تو برای من ومن برای تو وآنها که آنجا نشسته اند برای دیگران....واین تا کی می خواهد ادامه یابد.روزی شاید نه چندان دور پسرم از من می پرسد من نمی خواهم آنچه که شما تکلیف کرده اید ومن در خود می ماننم که کدام بهتر بود سکوت یا...



 
فرشته ها هم تنبیه می شوند
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸  

پسرک نگران بود، در راه برگشت از مدرسه به این فکر بود که آیا مادرش او را باز خواست می کند، یا مثل همیشه با آغوش باز اورا سر شار از بوسه خواهد کرد، یا اینکه امروز با روزهای دیگر فرق می کند. آخر معلم به او گفته بود که تو شیطان کوچک هستی و این سخن اورا می آزارد.به اونامه ای داده واز مادرش خواسته بود که به مدرسه اش برود و درمورد رفتار فرزندش توضیح بدهد.امروز با یکی از همکلاسی هایش دعوا کرده بود وبه او صدمه رسانده بود و کلاس را بهم ریخته بودند.امروز چه روز بدی بود.........

در همین افکار بود که دید روبروی خانه رسیده،وارد خانه شد ،مادر در خانه نبود،او با اینکه می دانست مادر خانه نیست باز دلهره داشت،صدای معلم در گوشش می پیچید که به او می گفت:"شیطان"ا

امروز انتظار کشیدن برای ورود مادرش چه سخت بود.به یاد آورد روزهایی که پشت در خانه می ایستاد، که تا مادرش در باز کند او را غافلگیر کند و صدای قهقه اشان تا خانه همسایه می رفت .زمانش رسید و مادر آمد. مثل همیشه به سراغ پسرش رفت واو را سخت در آغوش گرفت و غرق بوسه کرد،پسرک خود را در آغوش مادر رها کرده بود که سهم امروزش را تمام بگیرد. او دوست داشت امروز بیشتر از مادرش بهره مند شود و ای کاش هیچ وقت نامه را به مادرش نشان ندهد.ولی چه کند که به آموخته دروغ نگوید وحقیت را بیان کند هر چند تلخ وسخت باشد واو امروز مجبور به گفتن حقیقت بود.مادرش بعد از در آوردن لباس،در آشپزخانه مشغول آماده کردن نهار بود،پسرک جلو رفت به مادرش گفت:مادر،می شود روزی بیاد که تو دیگر مرا مثل امروز دوست نداشته باشی؟ مادرش با لبخند به او گفت:معلومه که می شه، چون من هر روز که می گذره بیشتر از روز قبل دوستت دارم.پسرک گفت :حتی اگر روزی به تو بگویند که من شیطان هستم.مادر دست از کار کشید.او از وقتی به خانه آمده بود متوجه تغییر حالت پسرش شده بود،می دانست که امروز پسرش حرفی دارد که احتمال می رود مادرش را ناراحت یا شاید هم عصبانی کند.به همین خاطر بود که او هم پسرش را بیشتر در آغوش گرفته بود.او هم می خواست امروز سهم بیشتری بگیرد.کنار پای پسرش خم شد ،صورت کوچک ومعصوم پسرش را در دست گرفت ودر چشمان فرشته وارش نگاه کرد و عمق نگاه فرزندش را خواند،از نگاهش خواند که از او بخشش می خواهد ،از نگاهش صداقت ،پاکی وصمیمیت را خواند وبرای مادر همین کافی بود،که به او بگوید تو فرشته ی من هستی........

دیگر پسرک نگران نبود که مادرش چه تنبیهی برای او در نظر گرفته است،چرا که به خودش می گفت :فرشته ها هم تنبیه می شوند.



 
نامه پوریا
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸  

 

چند روزی ست که پدر پوریا مرخصی است ومن پوریا را به مدرسه می برم. وقتی پوریا را روبروی مدرسه اش پیاده کردم.در مسیرم تا محل کارم داشتم به یکی از تکالیف پوریا که چند وقت پیش در کتاب بنویسیم(فارسی قدیم)نوشته بود،فکر می کردم که چه ساده وبی پیرایه آنچه که دیده بود ولمس کرده بود نوشته بود.

از بچه ها خواسته بودند نامه ای به پدر ومادر خود بنویسند واز آنها تشکر کنند.
تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

متن نامه پوریا

من از پدر ومادرم تشکر می کنم که برای من زحمت زیاد کشیده اند.از مادرم متشکرم که برای من پول میدهد که در امتحانات مختلف شرکت کنم وپیشرفت کنم.ودردرسهایم موفق شوم.چشمکاز پدرم هم تشکر می کنم که به من تغذیه می دهد ومرا به مدرسه می فرستد.عینکو از پدر ومادرم ممنونم که مرا بزرگ کردند....

که البته گر چه نامه خیلی کوتاهی ست ولی با همان چند خط حق مطلب را ادا کرده است.خنده

 



 
 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس