پسرکم دیشب هنگام خوابیدن از نگرانیهایش با حرف می زد از اینکه چرا روزهاش مثل قبل با شادی تموم نمی شه .چرا دیگه مثل قبل شبها کنارش نمی خوابم تا خوابش ببره و فقط با یه شب بخیر و بوسه بسنده می کنم.چرا دیگه بهش می گم بجای من اون باید داستان شب بخونه وبخوابه. .پسرکم ده ها چرای دیگر با من داشت ومن فقط یک دلیل برای اینهمه چرا داشتم و اون این که تو دیگه بزرگ شدی و باید مثل یه مرد تربیت بشی.
ولی همون شب تا دیر وقت در کنارش ماندم واز خودم پرسیدم چرا من باید فقط به خاطر لوس نشدن او این عشق زیبا را کم کنم .چرا من این لذت را از خودم دریغ کنم وهر جا که دلم خواست او را نبوسم وچرا جایی که دوست ندارم، اخم کنم و هزاران چراهای دیگر .......که نمی دانم چه کسی می خواهد به آنها پاسخ دهد.
باران
امروز آسمان ابری ست .این آسمان را دوست دارم. ابر را وباران را دوست دارم .در هوای سرد کنار بخاری نشستن و لبو خوردن را دوست دارم.بیرون از خانه نرفتن را دوست دارم .

یکی از محسنات باران است که مجبوری بعد از کارت در خانه بمانی و روزت را با خانواده سپری کنی.روی مبل خونه لم بدی و برنامه مورد علاقه ات نگاه کنی یا با پسرت از خاطراتت بگی ،یا اینکه با اوبازی اوتلو یا دومینو یا شطرنج یا...کنی.بهرحال من وپسرم عاشق این هوا هستیم چون هر دو عاشق با هم بودنیم و آقای پدر هم تسلیم ما ست وجالبه که او هم بیشتر وقتها با ما هم بازی می شود.