خواب
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  

صبح که صدام زدی اصلا دلم نمی خواست بیدار شوم دوست داشتم بخوابم و ادامه خوابم رو ببینم .خواب خوبی بود از اون خوابهایی که دوست داری ماجرا رو تا آخر خودت دست بگیری و کارگردانی کنی و یه طوری کشش بدی که تموم نشه ولی چه فایده هر ماجرایی بالاخره تموم میشه و باز خودتی که باید ماجرایی تازه رقم بزنی.نمی دونم تا حالا این اتفاق  بهت دست داده که درخواب فردی بشی که در بیداری دوست داری باشی،یا اینکه کاری کنی که دوست داشتی در بیداری انجام بدی، وسعی کنی ادامه ماجرا رو در دست بگیری تا آخر.و وقتی یه کسی بیدارت می کنه بین خواب و بیداری با خودت کلنجار بری که بیدار نشی و ماجرای توی خوابت رو یه جور خیلی خیلی خوب تموم کنی یعنی در حقیقت خودتو گول بزنی.

ما الان توی این دوره مثل اینکه توی خوابیم و هی یکی داره صدامون می زنه وما با خودمون کلنجار میریم که بیدار نشیم و حقیقت رو نبینیم و نخوایم قبول کنیم که دوروبرمان چه خبره و هی لج کنیم که همه چی خوبه و ما بی خود نگران فرداییم .فردا که بیاد متوجه میشیم که همه ی چیزهای خوب ماجرا خواب بوده وما خودمون رو گول زدیم.همین وبس..............



 
حس نو
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸  

امروز می خواهم طوری دیگر باشم .طور دیگری فکر کنم،راه بروم،خنده کنم،...و طوری دیگر زندگی کنم.امروز می خواهم فرق داشته باشد با روزهای دیگرم.می خواهم خانه تکانی دل کنم .امروز می خواهم خود را فارغ کنم از پیراهه های زندگی.امروز می خواهم رها باشم مثل پرنده ای که همیشه آزاد بوده و همه چیز را فراموش کنم مثل جنینی که تازه متولد شده .و تازه بشوم اون چیزی که باید باشم و حق دارم که اینگونه باشم و فراموش کنم که چه سالهایی پشت سر گذاشتم و چگونه زندگی کرده ام.می خواهم نو شوم.و دارم می بینم که چه آسان می شود نو شد.فقط باید بخواهی وخودت را نسپاری به باد که تو را هر جا که می خواهد ببرد.باید پایت را جایی بگذاری که محکم باشد و فرو نروی .بخواهی نور را از میان تاریکیها بیابی و هر گاه آن را یافتی چشمت را به رویش نبندی.ومثل گل رویت را به طرفش بچرخانی .مهم نیست که چه قدر آدمی عمر می کند ،باید نگاهش به بالا باشد که اگر به پایین کوه نگاه کند احتمال سقوط می رود.

امروز این را نوشتم که فردا فراموش نکنم که چه می خواستم .و اگر همکار یا دوستم آمد نرخه بنزین یا آب وبرق را آورد نشانم داد.یا از خوشه بندی برایم گفت،غصه نخورم و عصبانی نشوم که من کجا هستم و کجای این کره خاکی زندگی می کنم .و فقط فکر کنم که می خواهم نو شوم و نو بمانم.حتی اگر روزگار برایم چیزی دیگر رقم زده باشد.

 

 



 
خطاب به فرزندم....
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸  

فرزندم دوست دارم که تو تحصیلات عالیه داشته باشی،دوست دارم که در آینده پست مهمی داشته باشی،دوست دارم وضعیت مالی خوبی داشته باشی. ولی هیچ کدام از اینها به اندازه ای که دوست دارم خوب باشی، برایم مهم نیست.برایم مهم است که فردی باشی با شخصیت واول به خودت احترام بگذاری ،دوم به خانواده ات و سوم به همه، جدا ازنژاد ودین و رنگ پوستشان .دوست دارم و آرزومه که مهربان باشی و بخشنده که همه از بودن در کنارت خوشحال باشند.دوست دارم و آرزومه که سالم باشی و طوری زندگی کنی که شایستگی نام انسان را داشته باشی .آرزومه که خواسته های زندگی ات را بشناسی و آنها را بدون فشار جامعه و دیگران دنبال کنی.همیشه عشق را بشناسی و با عشق زندگی کنی و دیگران را دوست داشته باشی و برایشان ارزش قائل شوی .آرزومه که همیشه خودت باشی و هرگز به خاطر مقام و موقعیت خودت را گم نکنی.در نهایت آرزو دارم انسان باشی. حتی اگردکتر و مهندس و استاد دانشگاه و.... نشی .



 
من
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  

 

هر آدمی در وجودش 2" من "داره. یکی "من"واقعی ،یکی "من" ساختگی."من" واقعی همیشه می خواد اونجوری باشه که تو دوست داری ولی "من" ساختگی دوست داره اونجوری باشه که دیگران دوست دارند و اجتماع می پسنده.هر وقت خواستی یه کاری کنی که دوست داری "من"ساختگی جلوت می گیره وبهت هشدار می ده که کارت اشتباه ست.سعی میکنه تو رو طوری نشون بده که نیستی ولی خوب بعضی وقتها می شه جلوش گرفت و خود خودت باشی،بدون "من" ساختگی.البته شاید درست نباشه همیشه اون یکی را پس زد و فقط به یکی از اونها بها داد ممکنه هرج ومرج پیش بیاد.

حالااگه همیشه به "من"ساختگی بها بدی ،مثل تمام کسانی می شی که اصطلاحا ریا کار خوانده می شوند یعنی دو منشان خیلی با هم اختلاف دارند.طوری که "من" واقعی اشان قهر کرده و دیگه نمی خواد برگرده و درونشان غوغایی ست.

به نظر من حفظ تعادل بین آنها باعث ایجاد تعامل ودوستی می شود و تو می شی یه آدم ایده ال.البته شاید هر کسی یه نظر داشته باشه و بخواد فقط از یه "من" پیروی کنه .هر جوری که با اونها رفتار کنی شخصیت آدمی در همون حال شکل می گیره.



 
دریا
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸  

دریا خوب است خصوصا وقتی با فرزندت در کنار ساحلش هستی وبا او مشغول ساختن قلعه می شوی .با او که حس خوبی دارد،دستهایت را گلی می کنی و مسابقه می دهی که قلعه چه کسی زیبا تر می شود.او که سرشار از انرژی ست شادمانه ادامه می دهد وتورا با خود همراه می کند وتو بی خیال به نگاهها با او هستی وتا خسته نشدی حاضر نمی شوی ترکش کنی.

دریا خوب است،خصوصا غروبش،که تو رابه دنیایی می بردکه در آنجا احساس خالی بودن می کنی و رنگ نارنجی وزیبای آن را ،حاضر نیستی با هیچ چیز دیگر مقایسه کنی که تو را در خلسه فرو می برد.و تو در دنیایی هستی که فقط عشق است واحساس.

دریا خوب است ،خصوصا وقتی که دلتنگی ،در آنجا پاهایت را برهنه کرده ودر شنهای کنار ساحل فرو می کنی وهر از گاهی موجهای ریز کنار ساحل تو را خیس می کند و تو آرام وبیصدا اشک می ریزی.

دریا نمی دانم در تو چه هست که اینقدر خوبی . خوش به حال تو و آنهایی که دریایی زیستند....



 
نگرانی
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸  

 

پسرکم دیشب هنگام خوابیدن از نگرانیهایش با حرف می زد از اینکه چرا روزهاش مثل قبل با شادی تموم نمی شه .چرا دیگه مثل قبل شبها کنارش نمی خوابم تا خوابش ببره و فقط با یه شب بخیر و بوسه بسنده می کنم.چرا دیگه بهش می گم بجای من اون باید داستان شب بخونه وبخوابه. .پسرکم ده ها چرای دیگر با من داشت ومن فقط یک دلیل برای اینهمه چرا داشتم و اون این که تو دیگه بزرگ شدی و باید مثل یه مرد تربیت بشی.

ولی همون شب تا دیر وقت در کنارش ماندم واز خودم پرسیدم چرا من باید فقط به خاطر لوس نشدن او این عشق زیبا را کم کنم .چرا من این لذت را از خودم دریغ کنم وهر جا که دلم خواست او را نبوسم وچرا جایی که دوست ندارم، اخم کنم و هزاران چراهای دیگر .......که نمی دانم چه کسی می خواهد به آنها پاسخ دهد.


 
تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net
  

 

باران

امروز آسمان ابری ست .این آسمان را دوست دارم. ابر را وباران را دوست دارم .در هوای سرد کنار بخاری نشستن و لبو خوردن را دوست دارم.بیرون از خانه نرفتن را دوست دارم .

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

یکی از محسنات باران است که مجبوری بعد از کارت در خانه بمانی و روزت را با خانواده سپری کنی.روی مبل خونه لم بدی و برنامه مورد علاقه ات نگاه کنی یا با پسرت از خاطراتت بگی ،یا اینکه با اوبازی اوتلو یا دومینو یا شطرنج یا...کنی.بهرحال من وپسرم عاشق این هوا هستیم چون هر دو عاشق با هم بودنیم و آقای پدر هم تسلیم ما ست وجالبه که او هم بیشتر وقتها با ما هم بازی می شود.

 

 

 



 
هرگز
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸  

 گاهی باید خاموش بود

گاهی باید به سختی سنگ بود

گاهی باید به وسعت دریا بود

گاهی باید به تماشا رفت و هیچ ندید

گاهی باید فقط شنید و هیچ نگفت

گاهی باید دفتر زندگی را خط خطی کرد

:

ولی هرگز نباید از لطف خدا نا امید شد



 
تلخ و شیرین
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸  

 

 

روز جمعه ما برای تفریح یه روزه بیرون از شهررفتیم، همه چیز خوب بود .همه اقوام پدری پوریا با ما بودند. خیلی هم داشت بهمون خوش می گذشت. آخه مگه می شه تویه باغ زیبا در دامنه کوه بهت بد بگذره.پوریا هم خیلی خوشحال بود .لبخند صبح زود بلند شد و برای اینکه مجبور نشه وسط بازی کردن بشینه مشق فرداش رو بنویسه قبل از اینکه ما حرکت کنیم همه رو نوشت.توی ماشین هم شروع کرد به نوشتن خاطرات.اونجا که رسدیم آتش کباب بر پا کردیم وتا وقتی کباب داشت آماده می شد کلی جوک وخنده داشتیم.بالاخره نهار آماده شد وهمه دور یه سفره بزرگ نشستیم جا تون خالی عجب کبابی بود واقعا دست سازنده هاش درد نکنه .بعد از غذا کمی استراحت کردیم و باز شروع کردیم به خوردن از میوه بگیر تا پشمک وتخمه وچیپس و پفک و هر کوفت و زهر مار دیگه .وقتی به خودمون اومدیم که ای وای تمام زحمات کم خوردن و رژیم اصولی گرفتنمان به هدر رفت حالا برای جبران این مکافات یکی پیشنهاد داد که پاشیم بازی کنیم ما بزرگها که همه پر خوری ها از طرف خود ما بود وبچه ها بیچاره ها همش مشغول بازی بودند،بلند شدیم و بچه ها هم در بازی شرکت دادیم و چه لذتی می بردندولی متاسفانه بعد از دودور بازی کردن بریدیم و هر بچه ها اصرار کردند که بازم ادامه بدیم دیگه نتونستیم وکنار کشیدیم.اونها هم که دیدند حریف ما نمی شوند مشغول بازی خودشان شدند. پوریا حس آتش پرستی عجیبی داره به خاندان زرتشت رفته و هر جاکه میریم باید اگه مقدور هست کمی هم که شده آتش درست کنیم. وقتی داشت چوب خشک می شکست که بریزه توی آتیش در همون جا یه خاریا شاید تکه چوب شش یا هفت سانتی تو ران پاش رفت طوری که ما سر وتهش رو فقط از زیر پوستش می دیدیم و هیچ طوری نمی شد بیرونش آورد.خودش اول هیچ ناراحتی نمی کرد ولی وقتی دید همه ما ترسیدم شروع کرد به لرزیدن. بیشتر به خاطر ترس و همین جور ریز ریز اشک می ریخت.ما(من و پوریا وباباش) خیلی سریع از بقیه جدا شدیم.توی مسیر وقتی داشت گریه می کرد باباش خیلی ناراحت شد وهی سرعت زیاد می کرد که من گفتم آهسته برو این اتفاق قابل جبرانه ولی اگه تصادف کنیم جبرانش خیلی سخت می شه.پوریا که تازه فهمید باباش داره تند می ره حس پلیسیش گل کرد وگفت:بابا هیچی نیست اینقدر عجله نکن،دیگه گریه نمی کنم و گل پسرم از همون جا خوابید وتا بیمارستان خواب بود.خواب

نمی خوام تمام حرفهایی که پوریا قبل از خوابش زد رو اینجا بنویسم چون تموم این حرفها برای ما جالب و شیرین بود. ولی می خوام اینو بگم که تا وقتی رسیدیم تلفن من و باباش شاید 10یا 12 بار زنگ خورد.تمام کسانی که با ما همسفر بودند شاید چندین بار زنگ زدند.خلاصه همه چیز به خیر گذشت وتکه چوب رو در بیمارستان بیرون آوردند وچند تا بخیه هم خوردتا چند روز بعد از این حادثه خانه ما ازپر از کسانی بود که نگران حال پوریا بودند.این حادثه خیلی معمولی بود.ولی همین کافی بود که اطرافیان خودمون رو ببینیم ومیزان ارزش خودمان را در کنار آنها بسنجیم و به یاد داشته باشیم که محبت وابراز همدردی آنها خیلی زیبا بود.قلب

 

 

 

 

 

 



 
 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس